دکتر ابوذر ابراهیمی ترکمان

روز چهارشنبه در بخش نخست مطلب آمد هر چه غوغای زبان و ذهن فروکش کند، امکان دریافت انوار حقیقت بیشتر می‌شود؛ زیرا هدف نهایی عرفان درک حضور معنوی است که به اعتقاد اهل حکمت جز با ریاضت‌هایی همچون خاموشی میسر نمی‌شود.  شاید هیچ‌کس به‌ اندازه مولانا درباره سکوت سخن نگفته باشد.
***
 دریای سکوت؛ جوی سخن
در اندیشه مولانا، خاموشی هرگز به معنی فقدان سخن نیست، بلکه مرتبه‌ای برتر از سخن است. او میان سخن و معنا تفاوت قائل است و معتقد است الفاظ تنها سایه‌ای از حقیقت هستند. از همین رو، سکوت را به دریا و سخن را به جوی تشبیه کرده، تأکید می‌کند مادامی که بحر تو را می‌جوید، چرا تو در جستجوی جوی هستی؟
خامشی بحر است و گفتن، همچو جو
بحر می‌جوید تو را، جو را مجو
(مثنوی، دفتر چهارم، بخش۷۷)
در اندیشة مولانا، دریا نماد وحدت و حقیقتِ محض است و از آنجا که خاموشی، به فعلیت درنیاوردن سخن است، پس فردِ خاموش، موحدی است متصل به حقیقت و برای دستیابی به حقیقت، نیازی به کوشش نیست؛ اما هنگامی که فرد سخن می‌گوید، بدین معناست که دریای عمیق را رها کرده و به جویی که در آرزوی پیوستن به دریاست، روی آورده. از این منظر سخن تا هنگامی ارزشمند است که از آن دریا برخیزد، وگرنه الفاظی بیش نیست که به‌سان جوی روان می‌گذرد.
عطار نیز دم فروبستن و نَفَس در سینه حبس‌کردن را موجب نجات غواص می‌داند. غواص درّ معانی باید که دم فروبندد تا به حقیقت نائل آید:
همچو غواصان، دم اندر سینه کش
گرچه دریا هم دمی می‌بایدت
(دیوان، ص۱۴) 
عارف همین که معرفت یافت، باید لب بربندد و میان دریا و چشمه تفاوت ظریفی را بیان می‌کند با این مضمون که: مانند چشمه نباشید که در جوشش است و از خویش سخن می‌گوید، بلکه باید مانند دریا بود که با همه عظمت و بی‌کرانگی اش خاموش است:
ای دل، چو شراب معرفت کردی نوش
لب بر هم نه، سِرِّ الهی مفروش
در هر سخنی چو چشمه کوه مجوش
دریا گردی گر بنشینی خاموش
(عطار، مختارنامه)
مولانا همین معنی را با تعبیر دیگری بیان می‌کند، به گونه‌ای که از یک سو سخن ناگفته را درآمد و دخلِ مغز می‌داند و سخنِ بر زبان آمده را خرج و هزینه مغز و همگان را از آن پرهیز می‌دهد تا داشته‌ها را به تاراج ندهند که خاموشی نگهبان سرمایه جان است.
این سخن در سینه، دخلِ مغزهاست
در خموشی، مغزِ جان را صد نماست
چون بیامد در زبان، شد خرجِ مغز
خرج کم کن تا بماند مغز، نغز
(مثنوی، دفتر پنجم، بخش۵۳)
از سوی دیگر عشق به حضرت داور، هدف خلقت است و عشق خلوت می‌طلبد و خلوت نیز جز با دوام سکوت میسر نیست.۱۳ عطار نیشابوری خاموشی را چیره‌شدنِ عشق بر عقل می‌داند و خاموشی را سبب برتری دادن به عشق دانسته و فردِ خاموش را اهل حال و فرد گویا را اهل قال می‌داند.
اهل قالی چو سالکان می‌گوی
اهل حالی چو واصلان خاموش
مرد عشقی، خموش باش و خراب
مرد عقلی، فضول باش و به‌هوش
(عطار، غزل ش۴۳۶)
از نظر مولانا نیز کمال در عشق است از همین رو سخن‌گفتن را مرتبه‌ای نازل‌تر از خاموشی می‌شمارد:
طفلی است سخن‌گفتن
مردی است خمش‌کردن
(دیوان شمس، غزل ۲۵۶۸)
خاموشی نشانه بلوغ است، نه ضعف. مولانا اصل را بر خاموشی می‌داند و سخن‌گفتن را فقط به هنگام ضرورت مجاز می‌شمارد. در فیه مافیه سخن گفتن را به چراغ روشنی تشبیه می‌کند که آن را لحظه‌ای به چراغ خاموش نزدیک می‌کردند تا چراغ خاموش شعله گیرد و روشن شود: «سخنِ اندک و مفید همچنان است که چراغی افروخته، چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت. آن، در حق او بس است و او به مقصود رسید.»۱۴ 
اتصال به دریای حقیقت و معرفت، فقط زمانی اتفاق می‌افتد که فرد بتواند بر زبان خویش چیره گردد و سلوکش را از سکوت آغاز کند. سخنی که از سکوت برخیزد، بیش از آنکه صدای گوینده باشد، پژواک حقیقت است. در این نگرش، سکوت پایان سخن نیست، بلکه سرچشمه آن است.
خاموشی ظاهر و خاموشی ضمایر
سکوت مراتبی دارد که نخستین مرتبه آن خاموشی زبان است؛ اما ممکن است زبان خاموش و درون انسان همچنان در غوغای گفتگوهای بی‌پایان خویش گرفتار باشد. از همین رو، میان خاموشی ظاهر و خاموشی ضمیر تفاوت نهاده‌اند. نارسایی زبان از انتقال آنچه شهودی است، سبب خاموشی و سکوت زبان ظاهر می‌شود و عارف می‌کوشد تا زبان باطن را بگشاید و به همین دلیل تنگنای قدرت ابراز با زبان را از طریق بیان با زبان باطنی جبران می‌کند. در واقع گاه سکوت از فراوانی معنا و تنگنای لفظ است. به گفته شمس: «عبارت سخن تنگ است، زبان تنگ است، این‌همه مجاهدت‌ها از بهر آن است که تا از زبان برهند که تنگ است.»۱۵ 
 ابوالقاسم قشیری می‌گفت: «خاموشی بر دو قسمت بوَد: خاموشی ظاهر بود و خاموشی ضمایر بود.»۱۶ 
مولانا سخنگو و فاعل را به سکوت ظاهر و ضمیر دعوت می‌کند و سخن‌شنو و یا قابل را نیز دعوت می‌کند تا خود را به مقامی برساند که بی‌سخن ادراک کند و بی‌حرف بشنود و بفهمد: «این سخن برای آن ‌کس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند؛ اما آنک بی‌سخن ادراک کند، با وی چه حاجت سخن است؟ آخر آسمان‌ها و زمین‌ها همه سخن است پیش آن‌کس که ادراک می‌کند و زاییده از سخن است که: کُن فَیکُون. پس پیش آن که آواز پست را می‌شنود، مشغله و بانگ چه حاجت باشد؟»۱۷
به نظر مولانا سکوت سبب رستن از آفات فراوانی است و آنگاه است که به مشاهده می‌توان رسید و کسی که به مشاهده برسد، حیرت می‌کند و مقام حیرت، خود سکوت‌افزاست. قشیری می‌گوید: «بسیار بوَد که سبب خاموشی، حیرتی بدیهی بود.»۱۸
در حالت طبیعی، زبان و ضمیر هر دو گویا هستند و این حالت از نظر مولانا پر از آسیب است. اولین مرحله پس از آغاز اصلاح خویشتن، خاموشی زبان است، حتی اگر ضمیر هنوز گویا باشد. زبان ساکت است؛ این حالت گرچه آدمی را از آفات زبان دور می‌دارد، اما ضمیر با خود حدیث نفس می‌کند و مانع کشف حقیقت هستی است. از همین رو توصیه می‌کند که باید از سخنگویی ضمیر پیشگیری کرد: 
از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
(مثنوی، دفتر دوم، بخش ۱۹)
وقتی هم زبان و هم ضمیر خاموش می‌شود، خوراک نفس قطع شده؛ خودابرازی رخت برمی‌بندد و بی‌خویشتنی روی می‌نماید و نفی خواطر و مراقبه و ذکر پدید می‌آید:
انصتوا را گوش کن، خاموش باش
چون زبان حق نگشتی، گوش باش
(همان، بخش ۱۰۰)
مولانا شنیدن را می‌ستاید و توانایی سخن‌گفتن کودک را به لب دوختنش منوط می‌کند و می‌گوید تا کودک تا لب خویش خموش ندارد، سخن نخواهد گفت: 
کودک اوّل چون بزاید، شیرنوش
مدتی خامُش بوَد او، جمله گوش
مدتی می‌بایدش لب‌دوختن
از سخن، تا او سخن‌آموختن
(مثنوی، دفتر اول، بخش ۸۸)
خموش باش که تا وحی‌های حق شنوی
که صدهزار حیات است وحی گویا را
(دیوان شمس، غزل ۲۳۳)
گوش نمی‌توان بود مگر ضمیر و ظاهر هر دو از سخن‌گفتن بایستند. خاموشی نیز در این مسیر، تهی‌شدن نیست، بلکه آماده‌شدن برای دریافت حقیقت است.
سخنِ متناسب با ادراک مخاطب
سکوتی که مولانا همگان را به آن دعوت می‌کند، به معنی سخن‌نگفتن نیست، بلکه سخن اگر از سرچشمه معرفت برخیزد و به ‌اندازه ظرفیت شنونده بیان شود، خود  وسیله هدایت است. در حدیثی از امام‌صادق(ع) آمده است که پیامبر(ص) می‌فرمود: «إنّا معاشر الأنبیاء أمرنا أن نِپُکلم الناس عَلی قدر عقولهم: ما پیامبران به ‌اندازه ادراک مردم سخن می‌گوییم.»۱۹
سخن‌گفتن در نظر مولانا با عنایت به حدیث مذکور، باید به میزان ادراک مخاطب باشد و او خود را در انتخاب نوع سخن و میزان آن، چون شناور می‌داند و نه شناگر، از همین رو خود را خود به دست دادار سپرده‌ای بیش نمی‌داند: «سخن به قدر آدمی می‌آید؛ سخن ما همچون آبی‌ست که میراب آن را روان می‌کند. آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است؟ در خیارزاری یا کلم‌زاری یا در پیاززاری، در گلستانی، این دانم که چون آب بسیار آید، آنجا زمین‌های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید، دانم که زمین اندک است، باغچه است یا چاردیواری کوچک. یُلَقِّنُ الحِکمَةَ عَلَی لِسَانِ الوَاعِظِینَ بِقَدرِهِمَمِ المُستَمِعِین. من کفش‌دوزم، چرم بسیارست الّا به قدر پای بُرّم و دوزم.»۲۰
مولانا میان اهل قال و اهل حال تفاوت قائل است. سخن اهل حال را برخاسته از تجربه و شهود می‌داند و به همین دلیل آن را اندک و نافذ می‌شمارد؛ اما سخن اهل قال را برخاسته از زبان و بی‌ریشه در جان و بی‌اثر می‌داند و می‌گوید: «سخن، سایه‌ حقیقت است و فرع حقیقت، چون سایه جذب کرد، حقیقت به طریق اولی، سخن بهانه است. آدمی را با آدمی، آن جزو مناسب جذب می‌کند نه سخن، بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند، چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب، سود ندارد، آن جزوست که او را در جوش و بی‌قرار می‌دارد.»۲۱ 
سخن در نهایت، سایه‌ای از حقیقت است نه خود حقیقت .آنچه انسان را جذب می‌کند، خود حقیقت است، نه سایه‌اش، از همین رو دل اگر با حقیقت پیوندی نداشته باشد، حتی هزاران سخن و نشانه نیز او را دگرگون نمی‌کند.

سکوت؛ سرریز حکمت از جان به زبان
   از نگاه مولانا، سکوت مقصد نهایی نیست؛ راهی است برای رسیدن به جایی که سخن دیگر از نفس و خودخواهی سرچشمه نگیرد، بلکه از حکمت بجوشد. سکوت، ذهن را از پراکندگی می‌رهاند و جان را آماده دریافت معنا می‌کند. به تعبیر روان‌شناسانه: «خودآگاهی باید در سکوت مطلق قرار بگیرد تا ناخودآگاهی زبان به سخن بگشاید.»۲۲ «آگاهی عرفانی در سِرِشت همه انسان‌ها مکتوم است؛ ولی در غالب آنها از ناخودآگاه به خودآگاه راه نمی‌یابد... آنان که به آرامش درون دست یافته‌اند، همواره درمی‌یابند که نیروهای مؤثر در کار جهان، از منبع لایزال آن سکوت مایه می‌گیرد.»۲۳
دم مزن تا بشنوی از دم‌زنان
آنچ نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
آنچ نامد در کتاب و در خطاب
(مثنوی، دفتر سوم، بخش۴۹)
وقتی ناخودآگاه زبان به سخن بگشاید، دیگر کلمه و صوت و حرف نیست که سخن می‌گوید. به تعبیر مولانا: «بی سوی حرف و صوت»، سخن تراوش می‌کند. سخنی که بیش از آنکه در اراده سخنگو باشد، در اراده سخن‌پرور است: «و کَلَّمَ الله مُوسی تَکلِیما: حق تعالی با موسی علیه‌السلام سخن گفت. آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به کام و زبان نگفت؛ زیرا حرف را کام و لبی می‌باید تا حرف ظاهر شود. تعالی و تقدّس، او منزه است از لب و دهان و کام. پس انبیا را در عالم بی‌حرف و صوت، گفت و شنود است با حق، که اوهام این عقول جزوی به آن نرسد و نتواند پی‌بردن. انبیا از عالم بی‌حرف در عالم حرف می‌آیند و طفل می‌شوند برای این طفلان که: بُعِثتُ مُعلّما.»۲۴
ادامه دارد
پی‌نوشت‌ها:
۱۳. نجم‌الدین رازی، مرصادالعباد، ۱۳۸۹، تصحیح محمدامین ریاحی، چ۴، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ص۷۸۳
۱۴. فیه مافیه، فصل ۶۲
۱۵. مقالات، ص۵۱
۱۶. قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم، ۱۳۸۱، رساله قشیریه، ترجمه احمد عثمانی، تصحیح فروزانفر، چ۷، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ص۱۸۳
۱۷. فیه مافیه، فصل ۵
۱۸. همان
۱۹. علامه مجلسی، مرآه العقول، ج۲۶، ص۲۶۵
۲۰. فیه مافیه، فصل ۲۴
۲۱. فیه مافیه، ص۲۰
۲۲. استاجی، ابراهیم، سرای سکوت، فصلنامه ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی، س۶، ش۱۹، تابستان ۱۳۸۹، ص۱۵
۲۳. استیس، والتر ترنس، ۱۳۶۱، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، سروش، ج۲، ص ۱۸۰

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی